شعله آذر

خلاصه کتابهای خوانده شده و نقد شخصی

شاهزاده خانم، دختران شاهزاده خانم سلطانه و حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه

نویسنده : جین ساسون

برگردان : منیژه شیخ جوادی (بهزاد)

زوایای پنهان زندگی یک شاهزاده خانم عربستان سعودی در مورد عشق ازدواج روابط جنسی و سرنوشت دختران زیبایش در پشت پرده های بسته

 

نشریه پیکان۱۳۸۷

چاپ چهارم تهران

کریم وسلطانه زن وشوهری هستند که سه فرزند دارند یک پسر ودو دختر

پسرشان عبداله اسم دختر بزرگشان مها واسم دختر کوچکشان امانی

مها  یک اختلال رفتاری از خود نشان می دهد و نسبت به برادر و خواهر خود حساسیت دارد و همواره آنها را آزار می دهد تا جایی که برای آتش کشیدن برادر خود اقدام می نماید اما وی از این حادثه نجات می یابد.

عایشه، دوست مها، از خانواده معروف سعودی که ثروت خود را از طریق وارد کردن اثاث و لوازم خارجی به دست آورده است که بیشترین تاثیر را در این رفتار سو مها، داشته است.

خانواده برای معالجه مها، به توصیه یکی از اعضای فامیل به نام سارا، به لندن می روند و وی را مورد معالجه قرار می دهند.

مها حتی بعد از معالجه، نسبت به مردان ابراز تنفر می نماید ولی پزشکان تشخیص می دهند که وی در کنار دوست خود عایشه آرام می گیرد.

در این میان مشخص می شود که مها، راه و رسم جادوگری را از مادر بزرگ پدری خود، به نام نوره، آموخته است و به همین دلیل کریم، پدر مها، پس از بازگشت از لندن به سراغ مادر خود می رود و هرگونه ارتباط وی با فرزندانش را بدون حضور خود ممنوع می نماید.

این داستان به همین منوال، با بیان مشکلات و مسائل پیش روی بانوان سعودی ادامه می یابد و علاقه مندان می توانند جزئیات را در سه جلد کتاب با عناوین شاهزاده خانم (مربوط به دوران کودکی)، دختران شاهزاده خانم سلطانه (در خصوص دختران شاهزاده) و حلقه حمایت شاهزاده خانم سلطانه ( در خصوص حمایت از زنان) پی بگیرند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 23:2  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

مارگارت میچل

این پست، اختصاص به هیچ کتابی ندارد و همانطور که از عنوانش پیداست مختص نویسنده کتاب معروف برباد رفته است.

مارگارت میچل متولد آتلانتا، جرجیا بود و پدرش وکیل دعاوی و حقوق دان بود. تولد وی مقارن با سالهایی بود که فکر و ذکر مردم درگیر جنگهای داخلی (مارلی ها و جنوبی ها) بود. او دوره ابتدایی و متوسط تحصیلات را در واشنگتن و تحصیلات دانشگاهی را در ماساچوست به پایان رساند.

در ماساچوست مدتی در آتلانتا جورنال مشغول به کار بود. در سال ۱۹۲۵ با جان مارش ازدواج کرد و در دوران ده ساله پس از این ازدواج بود که مشغول به نوشتن خاطرات خود در مورد این جنگ گردید. نتیجه این یادداشتها به صورت کتابی معروف به نام بر باد رفته در آمد. اولین نسخه آن در سال ۱۹۳۶ به چاپ رسید و برنده جایزه پولیتزر شد. در همان سال بیش از ده میلیون نسخه از آن به فروش رفت. بعلاوه طولی نکشید که به هجده زبان رسمی ترجمه گردید و در سال ۱۹۳۹ فیلم مجللی از روی این کتاب به همین نام (Gone with the Wind) تهیه شد که هنرپیشگان و ستارگانی چون کلارک گیبل(Clark Gable)، ویوین لی(Vivien Leigh)، و لسلی هوارد (Leslie Howard) در آن شرکت کردند.

سرانجام این نویسنده در سال ۱۹۴۹ زندگی را بدرود گفت. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 22:39  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

بر باد رفته

اثر: مارگارت میچل

ترجمه: غلامحسین قراگوزلو

 

شاید این کتاب، نیازی به معرفی نداشته باشد. ولی تنها به جهت زیبایی اثر، جا دارد تا در این وبلاگ نیز چند خطی در موردش نوشته شود. در پست بعدی هم به معرفی مختصر نویسنده خواهم پرداخت.

 

 اسکارلت اوهارا، نقش اصلی داستان کتاب، دختری ۱۶ساله، زیبا، ظریف، معقول باچهره ای گیرا به طوری که چشمان او در اولین نگاه هر مردی را تحت تاثیر قرار می داد. پدرش جرالد نام داشت و اهل ایرلند بود و بعدها به امریکا مراجعت کرده بود و مادرش الن اوهارا، اصلیتی فرانسوی داشت که در انقلاب ۱۷۹۱ از فرانسه به هائیتی مهاجرت کرده بود.

اسکارلت دارای دو خواهر به نامهای سوزان الینور که به اختصار سولین می گفتند و دیگری کارولین و سه برادر که در بچگی همه مرده بودند. اسکارلت، تحت تاثیر مادری مهربان و شجاع، همیشه زندگی آینده خود را اینگونه ترسیم کرده بود که با دوست دوران بچگی خود، اشلی، ازدواج خواهد کرد ولی سرنوشت به گونه ای دیگر رقم می خورد...

اشلی، بدون توجه به خواست و علاقه اسکارلت، با دختر عموی خود، ملانی، قرار ازدواج می گذارد و در یک مهمانی مفصل، که خود اسکارلت نیز در آن حضور داشت، نامزدی خود با ملانی را اعلام می کند. به ناچار، اسکارلت با برادر ملانی ازدواج می کند در حالیکه هیچ علاقه ای به همسر خود، چارلز، نداشت. چارلز بعد از ازدواج عازم جنگ می شود و بعد از دو ماه خبر کشته شدن ولی می رسد...

اسکارلت از ازدواج با چارلز، صاحب پسری به نام وید شد. اما مدتی بعد با نامزد خواهر خود، ازدواج کرد که البته در یک درگیری این همسر نیز کشته شد.

پس از آن با مردی جنتلمن و جسور به نام رت باتلر ازدواج کرد که از مدتها پیش با وی آشنا بود. داستانها و اتفاقاتی که اسکارلت با آنها روبرو می گردد، گفتنی نیست بلکه خواندنی است، این کتاب در دو جلد از انتشارات عارف به چاپ رسیده است، مطالعه آن برای علاقه مندان به کتابخوانی، در صورتی که تا به امروز این اثر را نخوانده اند، توصیه می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 22:37  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

ایام سوگواری ابا عبدالله الحسین و یارانش تسلیت باد

ایام سوگواری اباعبدالله الحسین تسلیت باد

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:57  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

زنان و دختران خوب به بهشت می روند، زنان و دختران بد به همه جا!

نویسنده: دکتر اوته ارهارت

ترجمه: فرحناز میرقمی زاده

 این کتاب همان طوری که روی جلد آن هم نوشته شده است، پرفروش ترین کتاب روان شناسی زنان است که به ۱۶ زبان زنده دنیا ترحمه شده است.

مضمون این کتاب بیان مسائل زنان از نظر اجتماعی، شغلی، خانوادگی و غیره است. نویسنده در قالب داستانهای واقعی دیدگاه خود را درباره حقوق زنان و طرز برخورد افراد خانواده، جامعه و... با آنها بیان می کند. نویسنده قصد داشته با بیان این دیدگاه ها ، قدمی کوچک ولی مطمئن و استوار بتواند تغییراتی بنیادین در راهی که زنان و دختران سربه راه و مطیع بوده اند ایجاد نماید و  آنان را تبدیل به زنان و دختران شجاع و آزاده گرداند، تا هر چه بیشتر و بهتر فقط در جهت پیشرفت خودشان گام بردارند.

 لذا مطالعه این کتاب را به زنان و بخصوص دختران جوان توصیه می کنم تا در زندگی مشترک آینده خود کمتر با مشکل مواجه شوند و از حقوق خود آگاه باشند و تصمیمات درستی را اتخاد کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 17:41  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

راز فال ورق

نویسنده : یوستین گوردر

مترجم : عباس مخبر

 

رمان راز فال ورق، یک داستان تخیلی در خصوص زندگی یک نوجوان که به دنبال هدف زندگیش می گشت. توالی زندگی در این رمان به صورتی داستان گونه تعبیر شده است.

شخصیت اول این کتاب، هانس توماس، با خواندن کتابی در طول یک سفر وارد این ماجراجویی زندگی گونه می شود. داستان کتاب مورد مطالعه در خصوص زندگی در یک اجتماع تخیلی از کارتهای بازی ورق است. استعاره های بیشمار این کتاب از تعداد این کارتها و برابری آن با هفته های سال، شخصیب هر یک از این ورق ها و این که هریک چگونه با هم رفتار و در کنار هم زندگی می کنند، آموزه هایی است که هانس توماس در طول سفر خود و کتاب خواندن بدست می آورد. هانس توماس در این سفر همراه با پدر خود، در جستجوی مادرش می گردد.

فصلهای کتاب نیز با اسامی کارتهای ورق نامگذاری شده اند و هر فصل با جمله ای در آغاز، معرفی می شود.

 

...اما اطمینان دارم که هنوز ژوکری هست که در اطراف و اکناف جهان پرسه می زند. حضور او این اطمینان را ایجاد می کند که جهان هرگز به سکون نخواهد رسید. هر زمان و هرکجا که ممکن باشد، یک لوده کوچک که گوشهای بلند خر و زنگوله ای به خود آویزان کرده است بیرون می پرد. او به چشمان شما زل می زندو می پرسد : شما کی هستید؟ ما از کجا آمده ایم؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 19:37  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

دایره کامل

نویسنده: دانیل استیل

ترجمه: مریم بیات

 

شاید حال و هوای این کتاب، بیشتر مناسب نوجوانان و جوانان باشد اما خواندن آن خالی از لطف نبود.

داستان جذاب و زیبای دیگری از این نویسنده، که داستان زندگی دختری به نام تانا رابرتس را بازگو می کند.

تانا تنها فرزند جین و اندرو است. ثمره ازدواجی که بیشتر از یک هفته از آغاز آن نگذشته بود. ولی به واسطه اعزام اندرو به جنگ خیلی دوام نیاورد و پس از گذشت هشت ماه با خبر کشته شدن وی پایان یافت. از آن به بعد جین به تنهایی مسئولیت تانا را به عهده گرفت.

بعد از مدتی جین با فرد ثروتمندی به نام آرتور دارنینگ آشنا شد. جین مدت دوازده سال با آقای دارنینگ زندگی می کرد اما آقای دارنینگ تن به ازدواج با جین نمی داد. آرتور از ازدواج قبلی خود صاحب  دو فرزند به نامهای آنی و بیلی است که دو و چهار سال از تانا بزرگتر هستند.

تانا دختر زیبایی است که به سن ۱۷ سالگی رسیده است و در یکی از مهمانیهای مجلل و پرهزینه خانوادگی شرکت کرده است. اما متاسفانه توسط برادر تاتنی خود مورد تجاوز قرار می گیرد. حقیقتی که هیچگاه توسط مادرش پذیرفته نمی شود.

تانا در رشته حقوق تحصیل می کند و یک وکیل زبده می گردد. در این میان سعی می کند که با ایجاد رابطه با مردان بتواند خلا ازدواج در زندگی خود را پر کند.  خلایی که مادرش بسیار به آن اهمیت می داد. اما به نظر می رسد که علاقه بیش از حد وی به کارش او را از رسیدن به این امر باز  می دارد اگرچه در این مدت با بیش از چهار یا پنج نفر رابطه برقرار می کند اما هر یک به نوعی به مشکل برمی خورد و منجر به ازدواج نمی گردد.

در نهایت تانا در سن ۳۸ سالگی با مردی ۶۰ ساله آشنا شده و  ازدواج می کند و از ازدواج خود صاحب فرزند پسری می شود و نام یکی از دوستان دوران مجردی خود به نام هاری را بر روی وی می گذارد و بدین ترتیب دایره زندگی خود را کامل می کند.

جزئیات داستان را از کتاب دنبال کنید.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 23:5  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

رفع شبهه

اخیرا یکی از خوانندگان عزیز این وبلاگ، مطلبی را به من تذکر داده اند. این تذکر در خصوص تشابه نام این وبلاگ (شعله آذر) و نام یکی از مترجمان و نویسندگان محترم می باشد.

در توضیح، اشاره می کنم که نام این وبلاگ صرفا برگرفته از نام کوچک من (آذر) است و هیچ عمدی در استفاده از نام این نویسنده عزیز نداشته ام.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:59  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

زن آئینه دار عشق

نویسندگان : جک کانفیلد، مارک ویکتور هانسن

مترجمین: هاله آرامی رضایی، پروین قائمی

 

این کتاب مجموعه داستانهای حقیقی و کوتاهی است که در قالب داستانی پندآموز، مفهوم زیبایی از زندگی را به خواننده انتقال می دهد. نثر این کتاب ساده و روان است و کوتاهی داستانها باعث جذب هرچه بیشتر خواننده می گردد. مفاهیم داستانها متفاوت است و برای آشنایی شما با این کتاب یک نمونه از داستانهای این کتاب را ذکر می کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:52  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

سال نو مبارک

سال نو را به همه بازدیدکنندگان این وبلاگ تبریک میگم.

انشاا... امسال، سال خوب و پربرکتی برای همه بخصوص کتابخوان های عزیز باشه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21:36  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

بادبادک باز

نوشته : خالد حسینی

ترجمه : زیبا گنجی، پریسا سلیمان زاده اردبیلی


شاید به نظر شما خالد حسینی یک نام ایرانی باشه و آوردن عنوان مترجم برای این کتاب کمی عجیب. اما این کتاب رو یک افغانی مقیم امریکا و به زبان انگلیسی نوشته است.

بادبادک باز زندگینامه یک پسر افغان به نام امیر است که همراه با خانواده اش در کابل زندگی می کند. این خانواده نسبتا متمول و  بافرهنگی، خانه ای بزرگ همراه با خدمتکار دارند. خدمتکاران این خانواده را یک خانواده نسبتا فقیر تشکیل می دهد. پسر خدمتکار حسن نام داشت که دوست امیر هم به حساب می آمد. پدر حسن علی نام دارد که هم عقیم است و هم از یک پا می لنگد. اما حقیقت این است که حسن فرزند نامشروع پدر امیر از همسر زیبای علی است.

این دو پسر خط سیر اصلی داستان را ایجاد می کنند و تا بزرگسالی امیر از این حقیقت که این دو برادر هستند بی خبر می ماند و در پایان توسط یک دوست قدیمی از این موضوع خبر دار میشود. خبری که هرگز به گوش حسن نمی رسد.

بادبادک بازی، سرگرمی خاص آن روز بچه های کابل بود و همیشه مسابقه آن هم برگزار میشد و جنجال را بین بچه ها راه می انداخت. ولی حسن که از نظر سنی بزرگتر از امیر بود، همیشه در مقام دفاع از او برمی آمد و از او در مقابل بچه شروری به نام آصف دفاع می کرد. همین موضوع یک روز باعث دردسر شد و حسن برای محافظت از امیر، آصف را با تیر کمان سنگی زد.

روزی که حسن به دنبال بادبادکی آبی رنگ برای امیر بود تا آن را سالم به دست وی برساند، آصف با او رو در رو می شود و با کمک دو تن از دوستانش به حسن تجاوز می کند. امیر شاهد این صحنه است ولی بخاطر ترس، کاری را به انجام نمی رساند. این فاجعه به عنوان یک خاطره تلخ همیشه در ذهن امیر می ماند و او را از خود متنفر می سازد که نتوانسته در جبران محبتهای بیشمار حسن کاری را برای او انجام دهد.

امیر بعدا با آن بادبادک آبی رنگ در مسابقه اول می شود. اما امیر هنوز نمی تواند خاطره آن روز را فراموش کند و به همین دلیل از حسن دوری می کند. تا اینکه یک روز با یک برنامه قبلی، یک دزدی ساختگی را برای فریب پدرش ترتیب میدهد تا وی رضایت دهد که حسن و خانواده اش آنها را ترک کنند.






ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:43  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

طلسم شکسته شد!!!

بعد از مدتی که این همه کار ریخت روی سرم و بعدش کلی گشتم تا یه کتاب خوب پیدا کنم که براتون معرفی کنم :

بلاخره طلسم شکسته شد.

معرفی این کتاب رو توی پست بعدی بخونید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 17:30  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

عذرخواهی

سلام به همه خوانندگان محترم این وبلاگ،

با عرض پوزش، همچنان به خاطر یکسری کارها مدتی فرصت به روزرسانی این وبلاگ را نداشته ام.

در اولین فرصت کتاب جدیدی را خدمت شما معرفی می نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 19:30  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

دزیره

 

 

نویسنده : آن ماری سیلینکو

مترجم : عباس اسکندری

ناشر : انتشارات اردیبهشت

کتاب دزیره رمانی نیمه مستند و نیمه خیالپردازانه در خصوص اولین عشق نافرجام دختری به نام اوژنی به ناپلئون بناپارت است. این کتاب با نثری ساده، اما مهیج به نگارش درآمده است. برای آشنایی شما با این کتاب جذاب خلاصه ای را خدمت شما عزیزان تقدیم می کنم:

دختر بازرگان ابریشم فروشی هستم که در ماه نوامبر گذشته  ۱۴ ساله شدم  .

پدرم یک دفتر خاطرات روزانه زیبایی در روز تولد به من هدیه کرد . در کنار این دفتر قفل کوچکی وجود دارد که می توانم آن را ببندم حتی خواهر من ژولی نخواهد فهمید که من در این دفترچه چه نوشته ام. این آخرین هدیه ای بود که پدرم به من داد . او تاجر مصنوعات ابریشمی در مارسی بود .نام او فرانسوا کلاری بود. او در ماه قبل در اثر امراض ریوی درگذشت. وقتی که این دفتر خاطرات را با حیرت در روی میز دیدم از پدرم سوال کردم که چی داخل این دفتر باید بنویسم؟ پدرم خندید پیشانی مرا بوسید آنگاه با حالت تاثر به من نگاه کرد و جواب داد داستان همشهری اوژینه دزیره کلاریEeugenie Desiree clary امشب تاریخچه و داستان آینده خود را شروع می کنم .

بالاخره خیلی هیجان زده شده بودم که نمی توانستم بخوابم .آهسته از رختخواب بیرون خزیدم .فقط امیدوارم ژولی خواهرم که آنجا خوابیده در اثر لرزش نور شمع بیدار نشود .علت هیجان من این است که فردا با زن برادرم ، سوزان به دیدن آقای البیت خواهم رفت تا در مورد اختلاس اتیین با او صحبت کنم . که زندگی او در خطر است .دو روز قبل پلیس ناگهان او را توقیف کرده . 

۵ سال از انقلاب کبیر فرانسه گذشته و مردم می گویند هنوز انقلاب به پایان نرسیده. به هر جهت هر روز تعداد زیادی در میدان شهرداری به وسیله گیوتین اعدام می شوند. من و همسر برادرم قرار بود به دیدن وکیل خانوادگی برویم. ولی مادرم خیلی می ترسید و می گفت جرات داریدکه به شهرداری بروید. بعد از شام خوردن به طبقه دوم منزلمان رفتم تا با آقای پرسون که به او شبها درس فرانسه می دادم صحبت کنم .

آقای پرسون اهل سوئد است. پدر پرسون در استکهلم مشغول معاملات مصنوعات ابریشم است . برای مدتی پیش ما آمده و مادرم به او اتاق داده تا معاملات ابریشم را بیاموزد. او شبها روزنامه ها را برای من می خواند و می گوید خونهای زیادی برای استقرار این قوانین (آزادی ،مساوات و حکومت مردم) ریخته شده است .

داستان را اینچنین شروع کردم که اول از همه برای ژولی یک شوهر پیدا کنم . من و او خیلی با هم کنار نمی آمدیم اما روزی که برای رفتم به شهرداری آماده شدیم خواهرم مرابغل کرد و گفت :اوژینی خیلی مراقب خودت باش . من و سوزان عازم شهرداری گشتیم جمعیت زیادی در مقابل درب ورودی آنجا بودند

وقتی به آنجا رسیدیم یک نفر بازوی مرا گرفت و گفت : همشهری چه می خواهی ؟ گفتم: میل دارم با نماینده البیت ملاقات کنم .آن شخصی که گمان می کنم که دربان بود گفت دست راست درب دوم. جمعیت زیادی در اتاق انتظار بودند. همه ما را با دقت نگاه می کردند و یکی از آنها معترض بود که بدون ثبت نام و علت و نوبت نمی توانید ملاقات داشته باشید. گفتند نام خود و علت ملاقات را یادداشت کنید. ما چون خود باسواد بودیم خودمان نوشتیم. من به سوزان گفتم حقیقت را بنویس: مربوط به بازداشت برادرم اتیین کلاری. گفتند منتظر باشید. در آن موقع مملکت ما از همه طرف مورد حمله قرار گرفته بود. کشورهای دیگر نمی توانستند اعلام استقلال ما را تحمل کنند. ساعتها منتظر شدیم و من چشمهایم را بستم و زود زود ملاقات کنندگان را صدا می کردند، هر چه می گذشت خواب بیشتر بر من غلبه می کرد. وقتی بیدار شدم که صدایی می گفت : همشهری بیدار شو . ولی من توجهی نکردم بلاخره یک نفر مرا تکان داد و گفت اینجا جای خواب نیست. مرد جوان و خوش برخوردی گفت : ببخشید باید دفتر آقای البیت رو ببندم. من خواب آلود گفتم : کجا هستم؟ سرم به شدت درد می کرد وقتی سراغ سوزان را گرفتم گفت: سوزان را نمی شناسم، فقط می دانم آخرین ملاقات کننده دوساعت قبل رفته است. جوان پرونده ها را بررسی کرد و گفت : آقای البیت تصمیم خود را در پرونده ها می نویسد و من از شدت ناراحتی اشک در چشمانم جمع شده بود. نمی توانستم نوشته ها را بخوانم. از آن جوان خواهش کردم که  برایم بخواند. ایشان خواندند و گفتند : موضوع دقیقا بررسی شد و متهم آزاد است. این جوان در آن موقع شب مرا تنها نگذاشت و گفت : من خودم شما را همراهی می کنم. با اینکه در آن موقع شب درست نبود که من با یک جوان همراه باشم، ولی پیشنهاد او را قبول کردم. گفتم : منزل ما در انتهای دیگر شهر است. از من سوال کرد: شما در مارسی هستید ولی من اهل کرسی هستم، یک پناهنده از کرسی. تمام اعضای خانواده ما یکسال قبل به فرانسه پناهنده شدیم. آقایی که شب مرا همراهی کردم. ژوزف بناپارت، برادر ناپلئون، بود که بعدا با خواهرم که ژولی نام داشت، نامزد شد و ازدواج کرد. قبل از رسیدن به منزل در راه درباره برادرش صحبت کرد که تحصیل کرده فرانسه است و از دانشکده افسری فارغ التحصیل شده و ژنرال می باشد. همچنین اینکه مخارج خانواده را متقبل می شود. من گفتم پدرم تاجر ابریشم است. نام من برنادن اوژنی دزیره کلاری است ولی مرا اوژنی خطاب می کنند. من از ایشان دعوت کردم که فردا به منزل ما بیاید، چون خواهرم ژولی را برای او در نظر گرفته بودم.

از او خواستم که برادرش را نیز بیاورد. ژوزف مشتاقانه گفت: البته ژنرال خیلی از ملاقات شما خوشحال خواهد شد. وقتی وارد منزل شدم با اعتراض خانواده بخصوص اتیین مواجه شدم و از اینکه آن دو برادر را دعوت کرده بودم٬ خیلی عصبانی شد و گفت آنها فراری از کرسی هستند. خواهرم مرتبا از آن جوان پرس و جو می کرد ولی من نیز اطلاعات ندادم. بهتر است آنچه که رخ داده را بنویسم. همانطور که با ژوزف بناپارت قرار گذاشته بودم٬ آنها بعدازظهر روز بعد به ملاقات ما آمدند. خواهرم کیک پخته بود. ژوزف را دوست داشتم ولی او را برای ژولی در نظر گرفته بودم. در مورد ژنرال هم تنها میل داشتم یونیفورم او را ببینم و امیدوار بودم که در مورد نبرد والمی (Valmy) و  واتینی (Wattignies ) صحبت نماید. خدا کند برادرم نسبت به آنها مودب باشد. ناپلئون افسر کوتاه قدی بود و مادرم از اینکه ژوزف دیشب مرا همراهی کرده بود٬ بسیار از آنها تشکر کرد و بدین وسیله ما با هم آشنا شدیم. بعد از پذیرایی برای قدم زدن  به باغ رفتیم. ژوزف با ژولی و من با ناپلئون در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم و همان شب از من و ژولی خواستگاری شد. در این میان که ناپلئون با من صحبت می کرد گفت که ما خانواده فقیری هستیم ولی فکر می کنم شما خانواده متمولی هستید. پدر شما جهیزیه قابل توجهی برای شما گذاشته است.  خانواده ناپلئون شامل مادر٬ سه خواهر و سه برادر بودند. بعد از اولین ملاقات٬ این دو برادر تقریبا هر روز به دیدن ما می آمدند. برادرم به شدت از ناپلئون بدش می آمد ولی وقتی که روزنامه را ژوزف به او نشان داد که در آن از ناپلئون ستایش شده بود٬ خیلی عاشق و فریفته او شد.

ناپلئون انگلیسی ها را از تولون بیرون رانده بود. برای اولین بار نام بناپارت در احکام نظامی دیده شد و سپس به درجه سرتیپی ارتقا یافت. پس از فتح تولون٬ ناپلئون برای دیدن رابیسپییر (Robespierre) به پاریس رفت. او یکی از برجسته ترین مردان انقلابی در کمیته امنیت اجتماعی بود که در حقیقت این کمیته به منزله حکومت و دولت ما است. بعد از ملاقات فکر ناپلئون را برای حمله به ایتالیا پسندید. این طرح را با کار نوی وزیر جنگ مورد مطالعه قرار داد.

من برای ملاقات با ناپلئون تصمیم گرفتم به پاریس بروم. وقتی به پاریس رسیدم که ناپلئون با ژوزفین که یکی از زنان ثروتمند و سیاستمدار بود٬ آشنا شده بود و تصمیم به ازدواج گرفته بودند. این زن اولین کاری که کرد٬ لباسهای کهنه ناپلئون را عوض کرد و ثروتش را در اختیار او گذاشت. این زن با اشخاص سیاسی زیادی آشنا و دوست بود. ناپلئون با این ازدواج به بسیاری از اهداف خود دست یافت و چون بعد از سالها زندگی از او بچه دار نشد٬ به علت کهولت سنی با فرد دیگری ازدواج کرد.

درباره خودم هم بگویم که با یکی از ژنرالهایی که ناپلئون معرفی کرده بود٬ ازدواج کردم. نامش ژان باپتیس برنادوت (Jean-Baptiste Bernadotte) بود و من از او صاحب یک پسر شدم و نامش را اسکار گذاشتم. بعدا ژان از طرف پادشاه سوئد که بچه دار نمی شد٬ به فرزندخواندگی و ولیعهدی دعوت شد. من نتوانستم در سوئد با مادرشوهرم کنار بیایم و به پاریس برگشتم و اسکار را نزد پدرش در سوئد گذاشتم.

بعدها با اصرار اسکار که بزرگ شده بود به سوئد رفتم و به مقام ملکه سوئد رسیدم. مردم به من لقب مادر صلح دادند.

 این کتاب٬ به تفصیل به جزئیات زندگی دزیره در سوئد پرداخته است که شرح آن در این مقال نمی گنجد. از آنجا که زندگی عاشقانه و سیاسی این بانو ارزشی تاریخی دارد٬ به همه خوانندگان عزیز توصیه می شود که در صورت تمایل٬ جزئیات داستان را از کتاب دنبال نمایید.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 18:27  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

خاطرات اوا براون، همسر هیتلر

ترجمه و اقتباس : بهرام افراسیابی

انتشارات حمیدا

کتاب خاطرات اوا براون (Eva Braun) بیوگرافی همسر هیتلر می باشد که از مجموعه دفتر خاطرات وی و شناخت اطرافیان از وی بازنویسی شده است. کتاب با ادبیاتی روزمره و فارغ از توصیفات ادبی به اصل اتفاقات زندگی ایشان پرداخته است. کتاب در واقع به جنبه های غیرسیاسی و غیرنظامی شخصیت هیتلر می پردازد و میزان و کیفیت روابط وی با معشوقه ها و زیردستانش نمایان می سازد. چیزی که شاید در بررسی های سالهای جنگ جهانی کمتر مورد توجه قرار گرفته باشد. به همین دلیل مطالعه این کتاب را به شما عزیزان توصیه می کنم. برای آشنایی بیشتر شما با فضای کتاب در زیر خلاصه و برداشتی آزاد از مطالب آن را بیان کرده ام و در مواردی که کتاب به جزئیات نپرداخته است (با تحقیق در اینترنت) به تکمیل اطلاعات پرداخته ام تا هر چه بیشتر مورد استفاده شما عزیزان قرار گیرد :

مقدمه

اوا براون زن مرموز "رایش سوم" نخست نامزد هیتلر محسوب می شد ولی بعد از گذراندن روزگاری آگنده از تنش، سراسر اسرار پرهیجان در آخرین ساعت عمر به عقد هیتلر درآمد. اولین بار هیتلر اوا را در عکاسخانه دیده بود اما اوا خیلی به وی علاقه ای نشان نداده بود.

سالهای نخست

اوا آنا پائولا براون، متولد ۶ فوریه ۱۹۱۲ در خانواده ای متوسط در مونیخ بدنیا آمد. پدرش معلم و مادرش خانه دار بود. پدرش فردریش فریتز براون و مادرش فرانزیسکا فانی کرانبرگر از خانواده های محترم ساکن منطقه باواریا بودند. اوا دو خواهر دیگر بنامهای ایلزه و مارگارت داشت و فرزند دوم به حساب می آمد.

پدر اوا همیشه در آرزوی داشتن یک پسر بود و قبل از تولد او نام پسرش را رودلف انتخاب کرده بود. زندگی پنج نفره آنها بسختی اداره می شد اما پس از مدتی با ارثیه ای که از طرف یکی از اقوام به آنها تعلق گرفت صاحب زندگی نسبتا مرفهی شدند.

هیتلر، اتریشی سرگردان

آدولف هیتلر (Adolf Hitler)، متولد ۲۰ آوریل ۱۸۸۹ میلادی در شهر گاستهوف پومر واقع در براونا، شهری در مرز اتریش و آلمان بود. مادرش کلارا پوسنل، مستخدمه ای در دهکده اشپیتال بود و پدرش آلوبیس هیتلر نام داشت.

آدولف در دوره تحصیل وضع خوبی نداشت و نتوانست مدرک تحصیلی بگیرد. مادرش از این بابت خیلی ناراحت بود. هیتلر خود را نقاش و هنرمند می دانست؛ به همین دلیل مادرش او را به آکادمی هنرهای عالی فرستاد ولی آدولف در امتحان ورودی رد شد و دو ماه بعد مادرش بر اثر سرطان درگذشت.

در سال ۱۹۱۲ هیتلر به خاطر شانه خالی کردن از خدمت سربازی از وین به مونیخ گریخت. بعد از اینکه آلمان و اتریش متحد شدند و نیروهای خود را علیه صربها بسیج کردند، هیتلر در سوم ماه اوت ۱۹۱۴نامه ای به کینگ لودویگ سوم نوشت و تقاضا کرد تا داوطلبانه به جبهه اعزام شود؛ تلاش وی همه را متحیر کرد و یک سرباز نمونه شد.

آشنایی اوا با آدولف

اوا به درس خواندن علاقه ای نداشت و سواد را در حد خواندن و نوشتن کافی می دانست. همواره به خاطر شیطنت و رقص و سیگار کشیدن مورد مواخذه قرار می گرفت و نهایتا در سال ۱۹۲۹ مدرسه را ترک کرد. پدرش به این مساله واکنش شدیدی نشان می دهد و در خانه مقررات به مراتب دست و پاگیرتری را به اجرا می گذارد.

تنگنای مالی بهانه خوبی برای اوا می شود که در یکی از عکاسخانه های مشهور به نام هوفمن مشغول به کار گردد و در این عکاسخانه اوا برای اولین بار با آدولف ملاقات می کند.

آدولف هیتلر و زنان دیگر

هنگامی که هیتلر رئیس حزب نازی می شود، در این زمان بیشتر زنان طرفدار وی بودند و او نیز با اکثر آنها رابطه داشت و از طرف آنها مورد حمایت مالی قرار می گرفت. در بین این افراد می توان ژلی روبال (خواهر زاده ناتنی هیتلر) را نام برد که در آپارتمان هیتلر زندگی می کرد و با هیتلر روابطی داشته است. اما بعد از آگاهی از این مطلب که هیتلر با اوا براون نیز سر و سری دارد از کم توجهی هیتلر رنج می برد و با هفت تیر در اتاقش خودکشی کرد.

پس از این ماجرا، اوا همیشه در کنار هیتلر بود و هیتلر از بودن در کنار او احساس آسایش و آرامش می کرد ولی به خاطر مطبوعات و سیاسی بودنش از اوا خواسته بود که در انظار ظاهر نشود. اوا به زندگی معمولی خود ادامه می داد و بسیار به هیتلر علاقه مند بود و بارها از او خواسته بود تا با او ازدواج کند اما هیتلر قبول نمی کرد.

در این میان خانمی به نام لنی ربفن اشتال(Leni Riefenstahl)، که ستاره زیبایی زنان در المپیک ۱۹۳۶ به شمار می رفت در زندگی هیتلر نقشی داشت که او نیز بر اثر فشارهای روحی و روانی بخاطر بی توجهی های هیتلر در سال ۱۹۴۱ دست به خودکشی می زند.

ولی حالا از اوا بگوییم که در تمام دوران سیاسی و غیرسیاسی هیتلر، وی را همراهی می کرد و با خانواده خود بر سر همین مسئله مشکل داشت تا وقتی که هیتلر، با اغفال اطرافیان در صحنه سیاسی شکست خورد.

تنها چند ساعت از عمر هیتلر باقی مانده بود که طی تشریفات و مراسم خاصی اوا را به عقد و ازدواج خود در آورد که از این مسئله اوا بسیار خوشحال بود.

هیتلر قبلا با دکتر خود، تئودور مورل (Theodor Morell)، صحبت کرده بود تا با امتحان سیانور بر روی سگش بلوندی، از نحوه عملکرد سم مطمئن شود و خود نیز به همراه همسرش به همین طریق خودکشی نماید. با اینکار مطمئن می شد که سگش به دست دشمن نخواهد افتاد.

هیتلر پس از خوردن سیانور، منتظر عمل نمودن سم نشد و خود را با هفت تیر کشت. اما اوا بخاطر تاثیر سم درگذشت.

بنابر وصیت هیتلر، جنازه هایشان در همان محل سوزانده شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:4  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

روز ملی شعر و سالگرد فوت استاد محمد حسین بهجت (شهریار)

دیروز، چهارشنبه ، روز ملی شعر و سالگرد فوت استاد محمد حسین شهریار بود.

من هم به عنوان یک ایرانی عاشق فرهنگ و شعر کشورم، این روز رو به همه زحمت کشان و علاقه مندان شعر و ادب پارسی تبریک می گم.

امیدوارم شاگرد خوبی برای استاد شهریار باشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 0:53  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

ملاصدرا، فیلسوف و متفکر بزرگ اسلامی

تالیف : هانری کوربن و جمعی از خاورشناسان

ترجمه و اقتباس : ذبیح الله منصوری

چاپ :۱۳۶۱

نشر : جاویدان

این کتاب مستندی در مورد ملاصدرا فیلسوف و متفکر بزرگ قرن دهم هجری قمری است. کتاب اثری مستند است که توسط گروهی از خاور شناسان گردآوری شده است. این اثر توسط ذبیح الله منصوری به فارسی برگردانده شده است. شایان ذکر است که اقتباسی که وی در ترجمه خود به کار برده است، مورد اعتراض مولفین قرار گرفته است. بنده نیز برای آشنایی هر چه بیشتر شما عزیزان، خلاصه ای از این کتاب را نقل می کنم. امیدوارم مورد توجه شما قرار گیرد :

پدر ملاصدرا ابراهیم امین التجار نام داشت که در شیراز در حجره ای کار می کرد. منزل نامبرده در محله ای به نام محله قوام که امروزه به نام خیابان لطفعلی خان زند خوانده می شود، قرار داشت. وی عهد کرده بود اگر صاحب فرزند پسر شود اسم او را محمد و اگر صاحب دختر شود نام او را فاطمه خواهد گذاشت. که یک روز به او خبر رسید که صاحب اولاد پسر شده است. امین التجار از شنیدن این خبر طوری خوشحال شد که یک مشت سکه نقره موسوم به طهماسبی در دست شخصی که آن خبر را داده بود ریخت.

محمد در کودکی تمامی امراض را به غیر از آبله گرفت و از همه جان سالم بدر برد. در آن محله مکتب خانه ای وجود داشت و مردی موسوم به ملا احمد آن را اداره می کرد. پدر محمد با ایشان صحبت کرد که می خواهم محمد نزد شما خواندن و نوشتن یاد بگیرد تا بتواند دستکهای (دفاتر مالی) حجره ما را بنویسد. بدین ترتیب ملاصدرا پیش ایشان مشغول کسب علم شد. پدر محمد (ابراهیم) بازرگان بود و در رشته شکر بنگاله و شال کشمیر و مروارید تخصص داشت. می گویند استعداد تحصیل موروثی است ولی نه ابراهیم از طبقه دانشمندان بود و نه پدربزرگ محمد. آنها جز مالکین شیراز بودند. خلاصه حافظه نیرومند آن طفل طوری ملااحمد را متحیر کرده بود که به پدرش گفت : "اگر این طفل ادامه تحصیل دهد روزی مثل شیخ بهاالدین خواهد شد"

محمد کتاب "انموزج" را دو سه هفته ای خواند در صورتیکه کودکان با استعداد آن را در یکسال و دیگران در دو سال تمام می کردند. ملااحمد خیلی از استعداد این بچه تعریف کرده بود، روزی چند نفر از دوستان ابراهیم به خانه امین التجار رفتند. دیدند که محمد بالای درخت است. پرسیدند :"محمد، تو که یک عالم هستی، چرا بالای درخت رفته ای" او جواب داد : " این از مقتضیات کودکی من است"

پدر محمد نمی خواست وی ادامه تحصیل دهد ولی ملااحمد و دوستانش گفتند طفلی که این استعداد را دارد باید ادامه تحصیل دهد. وضع مالی آنها خوب بود بدین صورت پدر محمد از مردی موسوم به عبدالرزاق ابرقویی درخواست کرد به خانه او بیاید و علومی را که فراگرفتن آن برای محمد لازم است تدریس کند. چون سن محمد به آن حدی نرسیده بود که بتواند در مدارس عمومی درس بخواند و پدرش نیز نمی خواست محمد طلبه شود، محمد در مکتب خانه انموزج سوره های کوچک قرآن و خواندن و نوشتن کتاب معروف نصاب الصبیان را فرا گرفت و از عهده صرف و نحو برآمد.

عبدالرزاق ابرقویی به پدر محمد گفت : " من حس می کنم که بزودی موقعی فرا خواهد رسید که شیراز از برای پسر تو تنگ می شود، او باید به جایی برود که استعداد خود را نشان دهد". او را به اصفهان که دانشمندان بزرگ در مدرسه ها تدریس می کنند راهنمایی کرد. بعد از شاه طهماسب، پادشاه صفوی، اصفهان که شهری بود بزرگ و خوش آب و هوا، پایتخت شد و در آن زمان مدارس اصفهان و مدرسین آن در کشورهای شرق، معروفیت بین المللی داشتند.

محمد نمی خواست دست از تحصیل بکشد. پدرش فکر می کرد که پسرش ناخلف خواهد شد، به خاطر اینکه توجهی به تجارت نداشت، سخت نگران آینده پسرش بود. ملاصدرا مایل نبود به بصره برود ولی برای رضایت خاطر پدرش راضی شد که به آنجا رفته و تجارت کند. بعد از سه ماه خبر فوت پدرش را شنید و با غم و اندوه به شیراز برگشت. برای مدتی در آنجا در حجره پدرش مشغول به کار شد اما علاقه ای به این کار نشان نداد و نهایتا همه امور را به دایی خود سپرد و برای ادامه تحصیل راه اصفهان را در پیش گرفت.

در این زمان، شیخ بهاالدین در مدرسه ای موسوم به خواجه تدریس می نمود و ملاصدرا آرزوی دیدار استادی چون او را داشت. در نهایت با تلاش و اصرار فراوان ملاصدرا، شیخ بهاالدین ایشان را به عنوان شاگرد خود پذیرفت. در همان زمان، ملاصدرا فرصت استفاده از کلاسهای میرمحمد باقر (میرداماد) را نیز یافت.

ملاصدرا هم دوره شاه عباس کبیر بود، طی ملاقاتی که با در مشهد با وی داشت، شاه عباس به بحث و مناظره با وی نشست و به جهت استعداد و معلومات فراوان، ملاصدرا مورد کینه و حسد دانشمندان هم دوره خود قرار گرفت.

ملاصدرا در نهایت با دسیسه اطرافیان به روستایی به نام کهک در اطراف قم تبعید شد ولی در آنجا نیز از پا ننشست و به تدریس و تحقیق پرداخت. چون ملاصدرا در روستای کهک کتابی برای مطالعه در اختیار نداشت، در صدد برآمد که کتاب بنویسد.

اساس نظریه فلسفی ملاصدرا که عقیده مذهبی او در کادر عرفان شیعی بر آن استوار گردیده، عبارتست از (وجود)

او برای بیان نظریه فلسفی خود از دو زبان استفاده کرد؛ یکی زبان عربی که زبان علمی مسلمین بود و ایرانیان آن را تقویت و تکمیل کردند و دومی زبان شیرین و فصیح فارسی.

ملاصدرا مدت دو سال در کهک تنها بود و در آن مدت چند رساله نوشت و نسخه ای از آن رساله را برای بعضی از دانشمندان در شیراز، مشهد، قزوین، تبریز و حتی اصفهان فرستاد و پاسخهایی از آنها دریافت کرد.

در سال سوم سکونتش در کهک، ملاصدرا دارای چند طلبه شد که روزها در مسجد آن روستا جمع می شدند و به سخنان وی گوش فرا می دادند.

ملاصدرا دانشمندی بود شیعه مذهب و در مذهب شیعه دارای تعصب. ولی تعصب او از معرفت سرچشمه می گرفت نه از جهالت.

مدتی بعد، (بعد از فوت پدر) ملاصدرا به شیراز بازگشت و در مدرسه خان شیراز مشغول به تدریس شد.

عقیده ملاصدرا از ایمان مذهبی او و اعتقادش به قرآن سرچشمه می گرفت و هرگز چیزی بر زبان نیاورد و ننوشت که مغایر با آیات قرآن باشد. او که شیعه دوازده امامی بوده، نسبت به معاد جسمانی نظریه ای مانند شیعیان داشته و در کتاب بازگشت انسان  را بعد از مرگ با فلسفه خود تطبیق نموده است.

از کتب دیگرش که به دست وی به نگارش درآمده است، مفاتیح الغیب را می توان نام برد. کتب دیگر وی اسفار و مشاعر نام دارند که مطالعه آنها به کسانی که علاقه مند به درک کامل مفاتیح هستند، توصیه می شود. کتب دیگر وی المظاهر، رساله فی المزاج، سریان نور وجود الحق فی الموجودات، شرح الهدایه، شواهد الربوبیه فی المناهج السلوکیه، الواردات القلبیه فی معرفت الربوبیه می باشند.

ملاصدرا در سال ۱۰۵۰ هجری قمری در بصره زندگی را بدرود گفت.

این کتاب مجموعه ای مستند از تحقیقات، گزارشات و مباحث علمی و تاریخی است که ذکر آنها در این مقال نمی گنجد و از خوانندگان محترمی که علاقه مند به جزییات بیشتر هستند توصیه می شود که حتما این کتاب را مطالعه نمایند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:59  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

خاطرات یک گیشا

گیشا در فرهنگ ژاپنی به بانوی مطرب گفته می شود. این حرفه که دیگر در ژاپن نیز منسوخ شده است تا حدود بعد از جنگ جهانی دوم نیز رواج داشته است.

وظیفه گیشاها این بود که مجالسی را که در چایخانه ها و یا مهمانیهای مردم آن زمان مرسوم بود رونق دهند و به اصطلاح بزم آنها را گرم کنند. برای اینکار گیشاها از سنین پایین در مراکزی به نام گیشاخانه آموزش های لازم از جمله ریختن چای در مجالس، سرو مشروبات، بگو و بخند و لطیفه گویی در مجلس، نواختن آلت موسیقی خاص، و همچنین رقصهای خاص آن دوره را می آموختند.

پوشیدن کیمونوهای مجلل و آرایش صورت و ...نیز در برنامه کاری آنها بود.

 

کتاب خاطرات یک گیشا داستان زندگی واقعی یک گیشا است که توسط نویسنده امریکایی آرتور گلدن به نگارش در آمده است.

این کتاب داستان یک دختر روستایی به نام سایوری سان است که در سن پایین به همراه خواهر بزرگترش، به علت فقر خانوادگی توسط یکی از اهالی روستا به شهر آورده می شود. خواهرش که تازگی به سن بلوغ رسیده به یک روسپی خانه سپرده می شود و خود وی به خاطر چشمان آبی رنگ و چهره زیبا از یک گیشاخانه سر در می آورد.

در مدت زمانی که در حال آموزش دیدن بود چندبار به خاطر مشکلات و درگیری با بهترین گیشای محل کار خود به نام هاتسومومو تصمیم به فرار و ترک گیشاخانه می گیرد. اما وقایع به گونه ای رقم می خورد تا این اتفاق نیفتد....

وی دوره کارآموزی خود را با بهترین گیشای آن زمان ژاپن که حتی در مجالس سیاسی نیز حضور می یافت به نام مامه ها گذراند.

به دوره بلوغ رسید و کار خود را به عنوان گیشا آغاز کرد با توجه به استعداد ها و پشتکارش به زودی مورد توجه قرار گرفت و مطرح شد.

 

در ادامه کتاب به موفقیتها، سختیها، احساسات و مسائل عاطفی، سالهای جنگ و عاشق شدنش  و سایر مسائلی که سایوری با آن روبرو شده می پردازد.

این کتاب از این جهت که یک زندگی واقعی و یک حرفه نادر را با تمام زوایا و مشکلاتش مورد بررسی قرار می دهد بسیار خواندنی و حائز اهمیت است.

یه همین جهت مطالعه این کتاب را به شما عزیزان توصیه می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:39  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

شعر کوچه

چند وقتیه که سرم شلوغه و وقت نمی کنم مطالعه کنم، به خاطر همین وبلاگم آپدیت نشده. برای خالی نبودن عریضه گفتم شعر کوچه رو بهتون تقدیم کنم. شعر زیبای فریدون مشیری فکر کنم همتون چندین بار اونو خونده و شنیده باشید ولی اینقدر قشنگه که دلم می خواد براتون بنویسمش :

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 23:55  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

ناظر خاموش

اثر  مری هیگینز کلارک/ترجمه سیما فلاح

این کتاب داستان به قتل رسیدن یک زوج به گونه ای مرموز است. این قتل ناظری دارد.....

کودک سه چهار ساله این زوج، با نام پت، که در جریان این قتل توسط قاتلین مورد حمله قرار می گیرد ولی علیرغم جراحات وارده زنده می ماند.

کودک هنگام ترک خانه در روز قتل، پایش به جنازه ای برخورد می کند که به نظرش جسد مادرش می آید و بر این اساس پدرش را که روزگار خوبی را با هم گذرانده اند، قاتل می شمارد.

بعد از گذشت چند سال، پت که اکنون خبرنگار شده است برای تحقیق به آن خانه باز می گردد.

 

ادامه داستان را از کتاب دنبال کنید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط آذر قائمی آل هاشمی  | 

مطالب قدیمی‌تر